تولد
در تاریکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشمانت را یافتم
و شبم پر ستاره شد
تو را صدا کردم
در تاریکی شبها دلم صدایت کرد
و تو
با طنین صدایم به سویم آمدی
من با چشمها و لبانت انس گرفتم
با تنت انس گرفتم
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره ی کودکی خویش
به خواب رفتم
و لبخند آن زمانم را باز یافتم
در من شک لانه کرده بود
دستهای تو
چون چشمه ای به سوی من جاری شد
و من تازه شدم
من یقین کردم
ای دل آویز من ای یقین...
من با بدی قهرم
و تو را بسان روزی بزرگ آواز می خوانم
صدایت می زنم گوش بده
قلبم صدایت می زند
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم
از پنجره ی دلم
به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره آفتابیست
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشمهای تو سرچشمه ی دریاهاست
دو ساله شدی رادین....تولدت مبارک





دیدیم مجلس بی ریاس شام نیمرو دادیم

این هم اختتامیه بعد از جمع کردن وسایل
تزئینات دخترونه بود؟؟؟ خوب مامانش یه خانومه و این آخرین فرصت بود که به میل دل خودش خونه رو تزئین کنه ، انشااله از سال دیگه تا هزار سال بعد پسرم همش بن تن و باب اسفنجی و از این چیزای مردونه سفارش می ده و تزئینات خونه همش می شه مردونه . این آخرین فرصت مامانش بود شما هم کوتاه بیاین لطفا!


تولد